کاغذ سفيد

Monday, December 27, 2004

يه خواهش، يه قول!

کسايي هستن تو زندگيم که اگه نباشند انگار که من نيستم.
ديوونه وار عاشقشوونم و هر وقت که بهشون فکر مي کنم گريه ام مي گيره!
ولي راسش رو بخواي، مي ترسم
هميشه از اينکه عاشق بشم مي ترسيدم.
مي ترسم يه روزي برسه که اونا نباشن! اون وقت چي ميشه؟! نمي دونم
فقط اينو مي دونم که مي ميرم
چيکار کنم؟ نمي شه دوستشون نداشته باشم

خدايا
اگه تو مهربوني، يه کاري کن که هيچ وقت ازشون دور نباشم
اگه قراره کسي بره، اول منو ببر، بعد اونارو
ولي قول بده منو جايي ببري که بتونم ببينمشون
بتونم ببوسمشون
بتونم نازشون کنمو در آغوش بگيرمشون
يه قول ديگه هم بده
قول بده بعد از رفتن من، اونقدر دلشونو محکم کني، که با هيچ نيرويي نشکنه
باشه؟

0 ديدگاه ها:

Post a Comment

<< بازگشت